|
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتند :این چه بود
گفت: این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود + نوشته شده در جمعه 1385/12/25 10:6 توسط سید عبدالستار کاکایی |
از دیار دوست یار آشنا می خواندم
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/13 22:59 توسط سید عبدالستار کاکایی |
هفت لیلای جنون باز می پرسم زخود این عشق چیست؟ اینکه اینجا تشنه ی دیوانگی است چار سویم دشنه، اما من چنین پر شدم ازشوق فردایی که نیست این جنون است این ،جنون است این ،جنون این که حتی لحظه ای بامن نزیست برمزار هفت مجنون هفت شب هفت لیلای جنون بامن گریست هفت لیلا هفت راز سربه مهر در فراق هفت مردانی که نیست. + نوشته شده در جمعه 1385/12/11 23:41 توسط سید عبدالستار کاکایی |
رقص گل روزگاری که عشق اینجا بود زندگی مثل خواب، رویا بود تازمین سرخ وسبز می روئید رقص گل حرف محفل ما بود عشق از کوچه ها گذر می کرد قسمت ما فقط تماشا بود دوستانم چه سرخ می رفتند آسمان زیر پای آنها بود روزگاری زعشق پُر بودیم هر که عاشق نبود، رسوا بود + نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/09 22:19 توسط سید عبدالستار کاکایی |
دانی که چرا راز نهان با تو نگویند طوطی صفتی طاقت اسرار نداری + نوشته شده در سه شنبه 1385/12/08 19:22 توسط سید عبدالستار کاکایی |
|
| ||||||