منو دوباره خواب نکن٬ خواب از چشای من پرید
منو بزار به حال خود که وقت بی کسی رسید
دلم گرفته باز هم بهونه ی تو را داره
برای لحظه ای شده بیا عزیز ناپدید
اینا می گن وقتی بیای به تیغ می زنی مرا
منو بزن به تیغ خود شاید منم شدم شهید
همون شهید عاشقی که رفت و دیگه بر نگشت
همون که رفت و بعد از اون به خونه ی خدا رسید
زمونه ی بدی شده برم به کنج خلوتی
منو بزار به حال خود که وقت بی کسی رسید
پاییز ۸۸
مشهد الرضا ع
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18 22:51 توسط سید عبدالستار کاکایی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19 16:2 توسط سید عبدالستار کاکایی
|
داستان کامل شیخ صنعان
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود
در کمال از هر كه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
با مریدی چارصد صاحب کمال
هم عمل هم علم با هم یار داشت
هم عیان هم کشف هم اسرار داشت
خود صلوه و صوم بی حد داشت او
هیچ سنت را فرو نگذاشت او
يوسف توفيق در چاه اوفتاد
عقبه اي دشوار در راه اوفتاد
گرچه خود را قدوه اصحاب دید
چند شب بر هم چنان در خواب دید
کز حرم در رومش افتادی مقام
سجده می کردی بُتی را بر دوام
آخر از ناگاه پیر اوستاد
با مریدان گفت : کارم اوفتاد
می بباید رفت سوی روم زود
تا شود تعبیر این معلوم زود
دختری ترسا و روحانی صفت
در رهِ روح اللّهش صد معرفت
بر سپهر حسن بر برج جمال
آفتابی بود اما بی زوال
هر که دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او زنار بست
دختر ترسا چو بُرقع بر گرفت
بندبند شیخ آتش در گرفت
عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت رسوایی خرید
پند دادندش بسی سودی نبود
بودنی چون بود بهبودی نبود
عاشق آشفته فرمان کی برد؟
درد درمان سوز درمان کی برد؟
گفت یا رب امشبم را روز نیست
یا مگر شمع فلک را سوز نیست
در ریاضت بوده ام شبها بسی
خود نشان ندهد چنین شبها کسی
کار من روزی که می پرداختند
از برای این شبم می تاختند
جمله یاران به دلداری او
جمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار
خیز این وسواس را غسلی بر آر
شیخ گفتش امشب از خون جگر
کرده ام صد بار غسل ای بی خبر
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست؟
کی شود کار تو بی تسبیح راست؟
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
تا توانم بر میان زنار بست
آن دگر گفتش پشیمانیت نیست
یک نفس درد مسلمانیت نیست
گفت کس نبود پشیمان بیش ازین
تا چرا عاشق نبودم پیش از این
معتکف بنشست بر خاک رهش
همچو مویی شد ز روی چون مهش
کی کنند ای از شراب شرک مست
زاهدان، در کوی ترسایان، نشست؟
چون دمت سرد است، دمسازی مکن
پیر گشتی قصد دلبازی مکن
این زمان عزم کفن کردن تو را
بهترت آید که عزم من تو را
کی توانی پادشاهی یافتن
چون بسیری نان نخواهی یافتن
شیخ گفتش گر بگویی صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو کار
عاشقی را چه جوان چه پیرمرد
عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و دیده از ایمان بدوز
گفتا که اجابت نتوان کرد شروطش ...
لیکن به می از خویش کنم دفع خطر را
جامی دوسه می خوردُ چو شد مست
بر خویش خریدار شد او چار ضرر را ...
ای کاش شود خشک بن تاک و خداوند
زین مایه شّر حفظ کند نوع بشر را
دخترک گفت این زمان مرد منی
خواب خوش بادت که در خورد منی
پیش از این در عشق بودی خام خام
خوش بزی چون پخته گشتی والسّلام
چون خبر نزدیک ترسایان رسید
کان چنان شیخی ره ایشان گزید
شیخ را بردند سوی دیر مست
بعد از آن گفتند تا زنّار بست
شیخ چون در حلقه زنّار شد
خرقه آتش در زد و در کار شد
دل ز دین خویشتن آزاد کرد
نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد
بعد چندین سال ایمان درست
این چنین نوباوه رویش باز شست
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند؟
هر چه گفتی کرده شد، دیگر چه ماند؟
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق
کس چو من از عاشقی شیدا شود
و آنچنان شیخی چنین رسوا شود
چون بنای وصل تو بر اصل بود
هر چه کردم بر امید وصل بود
باز دختر گفت ای پیر اسیر
من گران کابینم و تو بس فقیر
سیم و زر باید مرا ای بی خبر
کی شود، بی سیم و زر، کارت به سر
چون نداری تو سر خود گیر و رو
نفقه ای بستان ز من ای پیر و رو
هر دم از نوع دگر اندازیم
در سر اندازی و سر اندازیم
چند داری بیقرارم ز انتظار
تو ندادی این چنین با من قرار
عاقبت چون شیخ آمد مرد او
دل بسوخت آن ماه را از درد او
گفت کابین را کنون ای ناتمام
خوکبانی کن مرا سالی مدام
تا چو سالی بگذرد، هر دو به هم
عمر بگذاریم در شادی و غم
در نهاد هر کسی صد خوک هست
خوک باید سوخت یا زنّار بست
تو چنان ظن می بری ای هیچ کس
کاین خطر آن پیر را افتاد و بس ؟
تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای
سخت معذوری که مرد ره نه ای
گر قدم در ره نهی چون مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کُش، بت سوز، در صحرای عشق
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
چون مرید آن قصه بشنود از شگفت
روی چون زر کرد و زاری در گرفت
با مریدان گفت ای تر دامنان
در وفاداری نه مردان نه زنان
گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش؟
شرمتان باد! آخر این یاری بود؟
حق گزاری و وفاداری بود؟
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
جمله را زنار می بایست بست
هر که یار خویش را یاور شود
یار باید بود اگر کافر شود
وقت ناکامی توان دانست یار
خود بود در کامرانی صد هزار
عشق را بنیاد بر بدنامی است
هرکه ازین سرکشد از خامی است
بعد چل شب آن مرید پاکباز
بود اندر خلوت از خود رفته باز
مصطفی را دید می آمد چو ماه
در بر افکنده دو گیسوی سیاه
سایه حق، آفتاب روی او
صد جهان جان وقف یک سر موی او
آن مرید او را چو دید از جای جست
کای نبی الله دستم گیر، دست!
رهنمای خلقی از بهر خدای
شیخ ما گمراه شد، راهش نمای!
مصطفی گفت ای به همت بس بلند
رو که شیخت را برون کردم ز بند
در میان شیخ و حق از دیرگاه
بود گردی و غباری بس سیاه
آن غبار از راه او برداشتم
در میان ظلمتش نگذاشتم
آن غبار اکنون ز ره برخاسته است
توبه بنشسته گنه برخاسته ست
شیخ چون اصحاب را از دور دید
خویشتن را در میان بی نور دید
هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد
هم به دست عجز بر سر خاک کرد
گه ز آهش پرده گردون بسوخت
گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
حکمت اسرار قرآن و خبر
شسته بودند از ضمیرش سر به سر
جمله با یاد آمدش یکبارگی
باز رست از جهل و از بیچارگی
کفر برخاست از ره و ایمان نشست
بت پرست روم شد یزدان پرست
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوی حجاز
او چو آمد در ره تو بی مجاز
در حقیقت، تو ره او گیر باز
از رهش بردی به راه او درآی
چون به راه آمد، تو همراهی نمای
ره زنش بودی بسی همره بباش
چند ازین بی آگهی آگه بباش
زار می گفت ای خدای کارساز
عورتی ام مانده از هر کار باز
مرد راه چون تویی را ره زدم
تو مزن بر من که بی آگه زدم
بحر قهاریت را بنشان ز جوش
می ندانستم، خطا کردم، بپوش
هر چه کردم بر من مسکین مگیر
دین پذیرفتم برین بی دین مگیر
آشنایی یافت با درگاه ما
کارش افتاد این زمان در راه ما
بازگرد و پیش آن بت باز شو
با بت خود همدم و همساز شو
گفت شیخا طاقت من گشت طاق
من ندارم هیچ طاقت در فراق
می روم زین خاکدان پر صدا
الوداع ای شیخ عالم، الودا
چون مرا کوتاه خواهد شد سخن
عاجزم عفوی کن و خصمی مکن
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نیم جانی داشت بر جانان فشاند
جمله چون بادی ز عالم می رویم
رفت او و ما همه هم می رویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق
این کسی داند که هست آگاه عشق
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
نوحه ای در ده که ماتم سخت شد .
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02 2:39 توسط سید عبدالستار کاکایی
|
توبه مجنون
به مجنون گفت روزی ساربانی
چرا بیهوده در صحرا دوانی
اگر با لیلی ات بودی سر وکار
من او را دیدمش با دیگری یار
سر زلفش به دست دیگران است
تو را بیهوده در صحرا دوان است
ز حرف ساربان مجنون فغان کرد
جوابش این رباعی را بیان کرد
درخت بی ثمر هر کس نشاند
دوای درد مجنون را بداند
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آنکه اشتر می چراند
به مجنون گفت کاخر ای بد اختر
گناهی از محبت نیست بد تر
تو را ایزد به توبه امر فرمود
برو از عشق لیلا توبه کن زود
چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر بسوی آسمان کرد
بگفتا توبه کردم توبه اولی
ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا!
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31 1:5 توسط سید عبدالستار کاکایی
|
یادداشتی بر جوابیه" مشاور فیلم اخراجی ها"
بیزینس فرهنگی حضرات
پسرم!
وقتی از جنگ برگشتیم بعضی از- شاید- بچه های جنگ فریب کسانی را
خوردند که می خواستند مواخذه نشوند و بعضی سئوالها را جواب ندهند
فکر می کردند انقلاب فرهنگی می کنند همانگونه که الان بر این تصورندکه
خط شکن فرهنگی هستند
ما در غم از دست دادن پیر خود بودیم که بعضی از همان بچه ها با
موتور هایشان در خیابانهای تهران قصد انقلاب فرهنگی دیگری داشتند
دود موتورهای امثال آنهامشام روح مارا می آزرد
اما دریغ که انقلاب به اصطلاح فرهنگی آنها جواب عکس داد
شاهد مثال من وضعیت موجود است
پسرم!
لودگی و دلقک بازی متاع پر فروشی شده
حکایت این فیلمهای میلیاردی همانند خوردن پشمک است که تا به خودت
بیایی آب شده و فراموش می شوند
پسرم!
منتظر باش و ببین که برای سومین بار تحول فرهنگیشان را
در سالن های سینما چگونه قَی می کنند
+
نوشته شده در شنبه 1388/01/29 8:0 توسط سید عبدالستار کاکایی
|